رمان ایرانی

شب جاهلان

صدای جوانانه‌ی موسی سحر داشت؛ ساحرانه می‌خواند، غریب و جادویی و دلنواز. ذهن مردان کار و کشت را به دوردست‌های جوانی می‌برد؛ به عاشقی‌ها و اشتیاق‌ها، کشتی گرفتن‌های سر خرمن‌جای، به کانال‌بندی‌های دسته‌جمعی، به روزگاری که دختران جوان به خوشه‌چینی می‌آمدند و مردان عزب‌دل در گروی زنی داشتند. موسی جوانی را دوباره در دل‌های مردان کار و کشت شعله‌ور می‌کرد؛ طراوت سال‌های پرباران را، حرارت جودرو، باران‌بارهای بهاری که شتررود را به طغیان وامی‌داشت، گاه رام کردن اسبان سرکش خان که دختران جوان را از کپرها به تماشا می‌کشاند در میدانگاهی ده. نوای نی انگار از میان استخوان‌های مردان پیر می‌آمد. میرزا می‌نواخت، موسی می‌خواند، دل‌ها گر می‌گرفت و خیالات در سرها بسط می‌یافت. «دم صبحی ز بندر بار کردم / چه بد کردم که پشت بر یار کردم. رسیدم بر لب نهر شتررود / نشستم گریه‌ی بسیار کردم. » پیرمردی از ته کنتوک نالید: «شیر مادرت حلال، موسی جان.»

نون
9786007141199
۱۳۹۷
۲۸۰ صفحه
۱۸۱ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده منصور علیمرادی
۹ رمان منصور علیمرادی نویسنده ایرانی است؛ با روایت‌هایی مرتبط با فرهنگ بومی و فضای اقلیمی ایران شناخته می‌شود. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و حضور نوشتاری او تکیه کند. آثار او از تجربه‌های محلی، زندگی مردم و پیوند انسان با خاک و فرهنگ شفاهی نیرو می‌گیرند. علیمرادی به زبان و حال‌وهوای بومی اهمیت می‌دهد و قصه را به جغرافیای مشخص نزدیک می‌کند. حضور او به تنوع اقلیمی داستان فارسی ...
دیگر رمان‌های منصور علیمرادی
زیبای هلیل
زیبای هلیل «زیبای هلیل و هفت داستان دیگر» حاوی هشت داستان کوتاه است: «برگه امتحانی»؛ «مهندس برق کشانی»؛ «زیبای هلیل»؛ «سرزمین مادری»؛ «رفعت نظام کدوم، تایه پیرممد»؛ «با یک فشنگ چه می توان کرد غیر از خودکشی»؛ «موسا» و «آهو».
جنگلی که ما را بلعید
جنگلی که ما را بلعید «جنگلی که ما را بلعید» نوشته‌ی منصور علیمرادی نویسنده‌ی کرمانی ساکن کاناداست؛ شاعر و روزنامه‌نگاری که با رمان تاریک ماه نامزد جایزه‌ی هفت اقلیم و جایزه‌ی ادبی بوشهر شد. از او تاکنون چند کتاب برای کودکان و نوجوانان نیز منتشر شده است. علیمردای در این رمان که برای مخاطبان نوجوان نوشته از افسانه‌ها و باورهای عامیانه‌ی مردم ایران، به ویژه ...
زیبای هلیل
زیبای هلیل شهر به غایب غریب می‌نمود با دیوارهای بلند و برج و باروهای مستحکم،منازل اعیانی خوش‌ساخت،خیابان‌های تر و تمیز و کوچه‌های باز ارابه‌رو،به نظر می‌آمد بازار بزرگ و مرکزی،جایی که من ایستاده بودم،زاویه‌ی غربی شهر را به شرق متصل می‌کند. نهرهای قنوات و انشعابات فرعی رود هلیل،عمیق و زلال، از میان شهر می‌گذشت،در زیر پل‌های کوچک چوبی می‌گشت و مثل اژدهایی آرام ...
اوراد نیمروز
اوراد نیمروز «شگفتا در بیابانی بودم مابین وحوش. جانور صحرا از همه قسم بود؛ از همه جنس. صدای تو هم بود. صدای پریسا دم داشت. کاهنه‌ای از فراخ دشت می‌آمد که تخت مرمرین سینه‌اش نور آفتاب را باز می‌تاباند. زیبا بود بابک، زیبا بود و تو در خواب من ندبه می‌کردی.»
مشاهده تمام رمان های منصور علیمرادی
مجموعه‌ها