مجموعه داستان خارجی

شبی که ستاره‌اش را گم کرده بود

مامور شماره یک، هم عینک دارد، هم ریش و سبیل. پیش از آن که برود، همه جرم‌هایم را برای چندمین بار یکی پس از دیگری می‌شمارد و کلی خط و نشان برایم می‌کشد. می‌گوید: ‹‹ این از ریخت و قیافه و سر و لباست، این هم از نجابت و وفاداری به شوهر بیچاره‌ات! خجالت نکشیدی با یک لندهور دراز بی‌غیرت...؟›› می‌خواهم بگویم:‹‹ مگر چه کرده‌ام با یک به قول شما لندهور دراز بی‌غیرت؟ تازه نشسته بودیم کمی گپ بزنیم بعد از هزار سال با هم! تازه داشتیم چای و لیمو با پای سیب می‌خوردیم که آن‌طور حمله کردید و ...›› اما چیزی نمی‌گویم، انگار سکوتم بیش‌تر عصبی‌اش می‌کند. دوباره می‌گوید: ‹‹ بگذار راحتت کنم: اشهدت را بگو که خلاصی! اولین سنگ را خودم می‌کوبم توی فرق سرت...››

ثالث
9789643804299
۱۳۸۸
۱۰۴ صفحه
۴۹۵ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده ناهید کبیری
۹ رمان ناهید کبیری نویسنده ایرانی ادبیات کودک و نوجوان است؛ با آثاری شناخته می‌شود که برای مخاطبان کم‌سن و خانواده‌های فارسی‌زبان منتشر شده‌اند. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. در ادبیات کودک، قصه باید هم فهم‌پذیر باشد و هم به خیال و عاطفه کودک مجال حرکت بدهد. کبیری در فضایی می‌نویسد که زبان ساده، موقعیت آشنا و پایان‌بندی روشن اهمیت زیادی دارد. چنین نویسندگانی ...
دیگر رمان‌های ناهید کبیری
جمعه‌های بارانی
جمعه‌های بارانی
تیراندازی در باک‌هد
تیراندازی در باک‌هد لهجه‌ات خیلی آمریکایی بود. اگر لیلا اسمت را نگفته بود، باور نمی‌کردم ایرانی باشی. تاکسیدو پوشیده بودی با پاپیون مشکی و پیراهن سفید. گفتی: ”متوجه اسمتان نشدم حنا یا هنا؟“ گفتم ”هیچکدام. اسم من هنار است.“ اسمم را دو بار تکرار کردی بعد پرسیدی ”این اسم از کجا می‌آید؟“ شانه‌هایم را بالا انداختم: ”حدس بزنید!“
شب و ستاره‌ها و سارا
شب و ستاره‌ها و سارا شراره خانم می‌آید جلو. لباس مشکی تنگ کوتاهی پوشیده که از روی شانه‌هاش با دو بند باریک گره می‌خورد. پارچه لباسش از آن گران‌هاست. برق می‌زند. ساتن است. «چه عجب بفرمایین تو سالن!» من همان‌جا روی صندلی می‌نشینم و از او تشکر می‌کنم. کوهیار در لیوان شراره خانم یخ می‌ریزد. دست راست شراره خانم پر از النگوست. النگوهای نازک نقره‌ای. ...
با دمپایی‌های لنگه به لنگه
با دمپایی‌های لنگه به لنگه در ساعت 5 عصر با آن شکل و شمایل اتو زده از جلو چشم‌های حیرت زده زنش می‌گذرد و به طرف پارکینگ به راه می‌افتد. بوی ادکلنش بعد از 1000سال خانه را پر کرده و زنش را به عطسه انداخته است. سر راه 1 دسته رز زرد می‌خرد. گلی که می‌داند مرجان چقدر دوست دارد...
مرا به بغداد نبرید (مجموعه قصه)
مرا به بغداد نبرید (مجموعه قصه)
مشاهده تمام رمان های ناهید کبیری
مجموعه‌ها