چه کسی در تاریکی ایستاده؟

(Who is standing in the darkness?)

"قوز کرده بود. درد و گرسنگی و بوی غذای روی میز اهمیتی نداشت. آدم‌های بیرون اهمیتی نداشتند. حالا فقط می‌خواست به چیزی که تا به‌ حال دقت نکرده بود نگاه کند، به آب، به مایع به‌ ظاهر آرام و بی‌گناهی که در طول تاریخ بر سر مالکیتش بسیاری کشته شده بودند و ازاین‌به‌بعد هم بسیاری دیگر کشته می‌شدند." آرمان و صدرا که پدرهایشان را در حادثه‌ای عجیب از دست داده‌اند به دنبال کشف علت مرگ آنها با یک گروه مافیایی خطرناک درگیر می‌شوند که البته با کمک یک گروه کوچک مبارز نجات پیدا می‌کنند اما این تازه شروع ماجراست و گروه خطرناک مافیا آنها را رها نمی‌کند...

قدیانی
9786000824693
۱۴۰۴
۱۴۴ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده سجاد خالقی
۸ رمان سجاد خالقی نویسنده ایرانی است؛ نام او در میان آثار ادبیات فارسی معاصر دیده می‌شود. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. آثار نویسندگان این حوزه اغلب با تجربه‌های اجتماعی، شخصی و زبانی امروز ایران پیوند دارند. خالقی را می‌توان در مسیر صداهایی خواند که روایت را از دل زندگی و دغدغه‌های نزدیک می‌سازند. حضور او به تنوع نام‌ها و مسیرهای داستان‌نویسی فارسی کمک ...
دیگر رمان‌های سجاد خالقی
ظلمت سفید
ظلمت سفید همان‌طور که دراز کشیده بود و بالای سرش را نگاه می‌کرد، خرخر آرامی را از پشت سرش شنید. به زحمت برگشت؛ میان سفیدی مه، دو چشم درشت سیاه به چشم‌هایش زل زده بود. چشم‌های گرگ بود. خواست بلند شود فریاد بزند. خواست تکان بخورد، اما نتوانست. گرگ پیش رویش ایستاده بود. سفید مطلق! تمام بدنش، دهانش، پوستش. فقط یک جفت ...
پسر سایه‌ها
پسر سایه‌ها جنّ محافظ را حارث چند سال قبل به جانم انداخت تا همه جا از من مراقبت کند. سال های اول آنقدر ساده بودم که حرف هایش را باور کنم؛ اما بعد فهمیدم اگر هم جنّی در کار باشد، برای این است که نتوانم از بغداد خارج شوم. جنّ محافظ از من در برابر چیزی محافظت نمی کرد؛ تنها وظیفه اش ...
مرگ عجیب دو پدر
مرگ عجیب دو پدر "مثل‌ دفعه‌ی‌ اول هیچ‌کدام جرئت‌ رفتن‌ به‌طرف دستگاه و شروع کار را نداشتند. صدرا زیرچشمی‌ جای‌ زخم‌ روی‌ سر آرمان را نگاه می‌کرد و آرمان سعی‌ می‌کرد به‌ خطری‌ که‌ دفعه‌ی‌ قبل‌ از بیخ‌ گوشش‌ گذشته‌ فکر نکند. ساعتش‌ را نگاه کرد. ده دقیقه‌ می‌شد که‌ همان‌طور ایستاده دستگاه را نگاه می‌کردند. همه‌‌چیز مثل‌ قبل‌ بود، با این‌ تفاوت که‌ ...
ارتش مردگان
ارتش مردگان "صدای مهیبی بلند شد. شبیه به شرشر نبود. صدای برخورد بود، ریزش و فریاد! ناگهان آن‌طرف خط در سکوت کامل فرو رفت. راننده بی‌اختیار ترمز کرد. دست‌های لرزانش را از روی فرمان برداشت. ماشین‌های پشت سرش همان‌جا ایستادند... "آرمان فقط تاریکی می‌دید. مغزش آسیب دیده بود و هر روز بدتر می‌شد. چرا به فکر خودش نرسیده بود انتهای قنات را ...
گلادیمر
گلادیمر
مشاهده تمام رمان های سجاد خالقی
مجموعه‌ها